برچسب:, :: :: نويسنده : ایمان شهریاری
به نام آنکه هستی نام از او یافت / فلک جنبش زمین آراو از او یافت خدایی کافرینش در سجودش / گواهی مطلق آمد بر وجودش . . . . . . عقل، جاده ی پر پیچ و خمی است که “تا” خدا می رسد و عشق، جاده ی مستقیمی که “به” خدا می رساند . . . . . . الهی من اسیر جهان بودم / عقوبت کن چو نافرمان بودم خداوندا بسوزانم بسوزان / اگر فرمانبر شیطان بودم . . . . . . ای تیر غمت را دل عشاق نشانه / خلقی به تو مشغول و تو غایب ز میانه حاجی بره کعبه و من طالب دیدار / او خانه همی جوید و من صاحب خانه . . . (خیالی هروی) . . . ستایش کنم ایزد پاک را / که گویا و بینا کند خاک را به موری دهد مالش نره شیر / کند پشه بر پیل جنگی دلیر جهان را بلندی و پستی تویی / ندانم چه ای آنچه هستی تویی . . . . . . کسی که در برابر خداوند زانو می زند می تواند در برابر هر کسی ایستادگی کند . . . . . . خواهی اگر بجویی ، یک لحظه ای مجویش خواهی اگر بدانی ، یک لحظه ای مدانش . . . (ملا محسن فیض)
. . . ذرات ، این نشان موجود که او است آن خدای یگانه که هستی هر هستی بهستی او است . . . . . . کیست آن پرده نشین کاینهمه افسانه از اوست خویش از او ، دوست از او ، دشمن و بیگانه از اوست به یکی داده خرد بر دگری داده جنون دانش عاقل از او ، غفلت دیوانه از اوست . . . خدایا آرزوهایی که در آینده مشکل ساز میشه رو بر آورده نکن هر چند دلخور بشیم . . . . . . کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تورا / کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تورا غایب نگشته ی که شوم طالب حضور / پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را . . . (فروغی) . . . ز اخلاص، ایمان پذیرد کمال / بود نیّت پاک، دین را جمال به اکسیر اخلاص، قلب وجود / طلا گردد اندر رکوع و سجود . . . . . . چو کس بر خدا و رسول و امام / سپارد زمام امورش، تمام ز فیض هدایت شود بهرهمند / نبیند به دنیا و عقبى گزند . . . . . . کسى که آخرت را بدنیا فروخت / نداند هم آن و هم اینش بسوخت کسى که آخرت را بدنیا خرید / به او خیر فانىّ و باقى رسید . . . . . . عطاى تو گر اندک است اى کریم / نباشد از این ره تو را ترس و بیم ز پوزش نکوتر بود بذل کم / مران سائلى را چو دارى درم . . . خوشا دل سپردن به عشق خدایی / ز قید هوس های دنیا، رهایی خوشا، از گناهان همه توبه کردن / به درگاه حق، نیمه شب، چهره سایی خوشا بر فراز جهان پر گشودن / گذشتن ز خودبینی و خودنمایی . . . یا رب دل پاک و جان آگاهم ده / آه شب و گریه سحرگاهم ده در راه خود اول از خودم بی خود کن / بی خود چو شدم ، ز خود به خود راهم ده . . . . . الهی همنشین از همنشین رنگ می گیرد، خوشا آنکه با تو همنشین است . . . نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |