برچسب:, :: :: نويسنده : ایمان شهریاری
بنازم آنکه دایم گفتگوی کربلا دارد دلی چون جابر اندر جستجوی کربلا دارد به یاد کاروان اربعینی با گریه می گوید همی بوسم خاکی را که بوی کربلا دارد . . . . . . سفر کردم به دنبال سر تو / سپر بودم برای دختر تو چهل منزل کتک خوردم برادر / به جرم این که بودم خواهر تو . . . . . . اربعین آمد و اشگم ز بصر می آید / گوییا زینب محزون ز سفر می آید باز در کرب و بلا شیون و شینی برپاست / کز اسیران ره شام خبر می آید . . . . . . چهل روزه که بوی گل نیومد / صدای چهچه بلبل نیومد چهل روزه چهل منزل اسیرم / غم چل ساله گویی کرده پیرم . . . . . . باز عاشوراییان پیدا شدند / باز هم سوداییان شیدا شدند اربعین غصه های گل کجاست / اربعین ناله بلبل کجاست اربعین عشق، عباست چه شد / اربعین، فریاد احساست چه شد . . . . . . باز دلم خون شد و چشمم گریست / آنکه درین روز چون من نیست کیست؟ باز دگر باره رسید اربعین / جوش زند خون حسین از زمین . . . . . . بار بگشایید اینجا کربلاست / آب و خاکش با دل و جان آشناست اربعین است اربعین کربلاست / هر طرف غوغایی از غم ها به پاست . . .
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |